تبلیغات
believe

جمعه 31 تیر 1384 04:07 ق.ظ

نویسنده : ارزو
ارسال شده در: عمومي ،

امشب عجیب

دلم گرفته بود به بالکن رفتم تا با ماه دردودل کنم تا کمی خالی شوم چه شب زیباییست نسیمی دنیا را نوازش می کند و چه ماهرانه انرژی خود را به دنیا منتقل می

کند به اسمان خیره شدم اما ماه پیدا نبود غمگین و بیتاب شروع به صدا زدنش کردم حس می کردم به خاطر نبودش چراغ هایی هم که روشنایشان را از ماه می گیرند خاموش و کم نور شدند و دل دنیا و ابرها هم همانند من گرفته ابرها هم با دلی پر به جهان گردی خود ادامه می دادند

کمی با ماه صحبت کردم می دانستم صدایم را می شنود ابرها بغض کردند و من به جای ابرها شروع به باریدن کردم

قطره ای از اشکم به درون حوض همان جای همیشگی که عکس ماه بود افتاد و ماه از لا به لای ابرها نمایان شد

سراپا پر از شوق دیدار دوباره شدم به ماه گفتم می دانم تو هم برای اینکه کسی متوجه ناراحتی و گرفتگی دلت نشود اینگونه خود را پشت ابرها پنهان کردی حال می فهمم چرا ابرها بغض کرده بودند

خواستم دلداریش دهم گفتم هیچ می دانی برای من توو شب از روز مقدم ترهستین زیرا روز روشنایی خود را از تو می گیرد ولی تو خود روشنی رنگ ماه باز شد و به من و دنیا مهتاب زیبا را بخشید وقتی نگاهش می کردم به من شوری وصف ناپذیر می داد حس می کردم هر شب چشمانم هم باید همانند خورشید روشناییش را از ماه بگیرد تا با خیالی اسوده به خواب رود دوباره عکس زیبای ماه درون قاب حوض کوچک خانه افتاد حال ماهی ها هم با خیالی اسوده به خواب رفتند ابرها هم اسوده تر و سبک تر از همیشه به راه خویش ادامه دادند و هیچ گاه از مشاهده دنیا سیر نشدند پرده های سفید همسایه که از بی قراری به تکاپو در امده بودند ارام شدند ستاره ها به چشمک زدن خود به روی دنیاادامه دادند

و من در دل گفتم ماه من ای کاش می دانستی چقدر به جهان انرژی و ارامش می دهی ان وقت هیچ گاه مثل من دلت نمی گرفت و خود را پشت انبوه ابرها پنهان نمی کردی....................

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -