تبلیغات
believe - چرخه عشق

چرخه عشق

سه شنبه 11 مرداد 1384 12:08 ق.ظ

نویسنده : ارزو
ارسال شده در: داستان ،

داستان زیبای چرخه عشق(زهیر):

یک روز صبح کشاورزی در صومعه ای را زد.راهب در را باز کرد و کشا ورز خوشه ی انگور بزرگی را به طرفش دراز کرد.

((برادر دربان عزیز این بهترین محصول تاکستانم است.

امده ام تا هدیه اش بدهم به شما.))

(منمنونم! الان برای پدر روحانی می برمش حتما خیلی خوشحال می شود.)

((نه این را برای شما اورده ام.))

(برای من؟من که قابل این هدیه زیبای طبیعت نیستم!)

((هر موقع در می زنم شما در را باز می کنید.وقتی محصولم در خشکسالی نابود شد و به کمک احتیاج داشتم شما هر روز به من تکه ای نان و جامی شراب می دادید.دلم می خواهد این خوشه انگور بخشی از عشق افتاب و زیبایی باران و معجزه خدا را به شما برساند.

برادر دربان خوشه انگور را جلویش گذاشت و تمام صبح را به تحسین ان گذراند:واقعا زیبا بود.برای همین تصمیم گرفت ان را نزد پدر روحانی ببرد.پدر روحانی همیشه او را با جملات خردمندانه راهنمایی و تشویق می کرد.

پدر روحانی خیلی از انگورها خوشش امد اما یادش امد یکی از برادرهای صومعه بیمار است.گفت:این خوشه را به او بده خدا می داند شاید کمی دلش را شاد کند.

اما انگورها مدت زیادی در اتاق برادر بیمار نماند.او هم فکر کرد:برادر اشپز از من مراقبت کرده و بهترین غذاهایش را به من داده.مطمئنم این انگورها خوشحالش می کند.

وقتی برادر اشپز موقع ناهار جیره ی او را اورد برادر بیمار انگورها را به او داد و گفت:

((مال شماست.شما همیشه با محصولات اهدایی طبیعت در ارتباطید.حتما می دانید با این شاهکار خدا چه بکنید.))

زیبایی ان خوشه انگور برادر اشپز را به حیرت اورد و به دستیارش گفت:با دقت در کمال ان انگورها تامل کند.بعد گفت:این انگورها انقدر زیباست که هیج کس بیشتر از برادر خادم و نگهبان انبار ظروف مقدس که خیلی ها او را مرد مقدسی مس دانند قدرش را نمی داند.

برادر خادم هم به نوبه خود انگورها را به جوان ترین نو اموز داد تا به او بیاموزد که شاهکارهای خدا در کوچک ترین جزئیات افرینش حضور دارد.وقتی نو اموز انگور را گرفت دلش سرشار از عظمت پروردگار شد چرا که تا ان موقع خوشه ی انگوری به ان زیبایی ندیده بود.همان موقع به یاد اولین باری افتاد که به صومعه امد و به یاد کسی افتاد که برای اولین بار در را به رویش گشود او بود که اجازه داد او امروز در میان کسانی باشد که قدر گذاشتن به معجزات را بلد بودند.

برای همین پیش از غروب خوشه ی انگور را برای برادر دربان برد.

((بخورید و لذت ببرید.شما همیشه اینجا تنهایید.این انگورها می تواند حالتان را جا بیاورد.))

برادر دربان پی برد که ان هدیه به راستی در تقدیر نصیب او بوده است.انگورها را دانه دانه مزمزه کرد و شاد خوابید.بدین ترتیب چرخه بسته شد:چرخه ای از خوشبختی و شادی که همیشه گرد کسانی باز می شود که در تماس با انرژی عشقند.)

 دنیاااااااا!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -