تبلیغات
believe - دوست من

دوست من

شنبه 15 مرداد 1384 03:08 ق.ظ

نویسنده : ارزو
ارسال شده در: نوشته های ارزو ،

دوست من

ای دوست من ان نیستم که مینمایم.نمود پیراهنیست که به تن دارم-پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.

ان(منی)که در من است ای دوست در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند:ناشناس و در نیافتنی.

من نمی خواهم هرچه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری-زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل ارزوهای تو نیستند.

هنگامی که تو می گویی((باد به مشرق می ورزد))من می گویم((اری به مشرق می ورزد)):زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه ی من در بند باد نیست بلکه در بند دریاست.

تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من هم نمی خواهم که تو دریابی.می خواهم در دریا تنها باشم.

دوست من وقتی که نزد تو روز است نزد من شب است:با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم و از سایه ی بنفشی که دزدانه از دره می گذرد:زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی-و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی.می خواهم با شب تنها باشم.

هنگامی که تو به اسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم-حتی در ان هنگام تو از ان سوی مغاک بی گذر مرا اواز می دهی((همراه من رفیق من))-زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی.شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می ازارد.و من دوزخم را بیش از ان دوست می دارم که بخواهم تو به انجا بیایی.می خواهم در دوزخ تنها باشم.

تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است.ولی در دل خودم به مهر تو می خندم.گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی.می خواهم تنها بخندم.

دوست من تو خوب و هشیار و دانا هستی:یا نه تو عین کمالی-و من با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم.گرچه من دیوانه ام.

ولی دیوانگی ام را می پوشانم.می خواهم تنها دیوانه باشم.

دوست من تو دوست من نیستی ولی من چه گونه این را به تو بفهمانم؟راه من راه تو نیست گرچه با هم راه می رویم دست در دست.

(جبران خلیل جبران)

دوست من




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -