تبلیغات
believe - لحظه ی گم شده

لحظه ی گم شده

یکشنبه 26 تیر 1384 02:07 ق.ظ

نویسنده : ارزو
ارسال شده در: شعر ،

این شعر قشنگ از سهراب سپهری:

 

مرداب اتاقم کدر شده بود

و من زمزه ی خون را در رک هایم میشنیدم.

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت.

این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد.

 

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزید.

زیبایی رها شده ای بود

و من دیده براهش بودم:

رویای بی شکل زندگی ام بود.

عطری در چشمم زمزمه کرد.

رگ هایم از تپش افتاد.

همه ی رشته هایی که مرا به من نشان می داد

در شعله ی فانوسش سوخت:

زمان در من نمیگذشت.

شور برهنه ای بودم.

او فانوسش را به فضا اویخت.

مرا در روشن ها میجست.

تار و پود اتاقم را پیمود

و به من ره نیافت.

نسیمی شعله ی فانوس را نوشید.

وزشی میگذشت

و من در طرحی جا می گرفتم.

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا میشدم.

پیدا برای که؟

او دیگر نبود.

ایا با روح تاریک اتاق امیخت؟

عطری در گرمی رگ هایم جا بجا می شد.

ومن چه بیهوده مکان را می کاوم:

انی گم شده بود.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -