تبلیغات
believe - مطالب شعر

افق روشن

یکشنبه 6 شهریور 1384 06:08 ق.ظ

نویسنده : ارزو
ارسال شده در: شعر ،

افق روشن

افق روشن

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری است.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ای ست

و قلب

برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر اخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که اهنگ هر حرف زندگی است.

تا من به خاطر اخرین شعر رنج جستوجوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ای است

تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

و من ان روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشیم.

(احمد شاملو)

کبوتر ناز منه !




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 6 شهریور 1384 06:08 ق.ظ

من امشب...

جمعه 21 مرداد 1384 09:08 ق.ظ

نویسنده : ارزو
ارسال شده در: شعر ،

من امشب هفت شهر ارزوهایم چراغان است

زمین و اسمانم نور باران است

کبوترهای رنگین بال خواهش ها

بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند

صفای معبد هستی تماشایی است

ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد

جهان در خواب

تنها من در این معبد در این محراب

دلم می خواست بند از پای و جانم باز می کردند

از انجا با کمند کهکشان تا استان عرش بالا می رفتم

در ان درگاه درد خویش را فریاد می کردم

که کاخ صد ستون کبریا لرزد

مگر یک شب از این شبهای بی فرجام

ز یک فریاد بی هنگام

خواب در چشم خدا لرزد!

 (فریدون مشیری)

خدااااااا




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بخواب

شنبه 15 مرداد 1384 08:08 ق.ظ

نویسنده : ارزو
ارسال شده در: شعر ،

بخواب گل شکستنی که شب داره سر می رسه مهلت عاشقی هامون داره به اخر می رسه

نگاه نکن به اسمون خورشید خانوم رفته دیگه اینجا کسی از قدیمها قصه و شعری نمیگه

بخواب قشنگ و موندنی که دنیا دیدن نداره گلهای خشک کاغذی که دیگه چیدن نداره

ضریح عشقمون دیگه هیچی کبوتر نداره شب می ره اما تو کوچه تاریکیشو جا می زاره

از خواب نمی پره کسی وقتی که برگها می ریزن شقایق های بی پناه اسیر دست پاییزن

مزار حصارو انتظار بغض تو غبار جاده ها تو این هجوم بی کسی پروانه بودن اشتباس

همدم غصه های تو زخمی بغض خاطرست اما هنوزم غروب ها عاشقی پشت پنجرست

همش غم و همش غروب یه غنچه و صد تا خزون دلم می گیره برای غربت پاک باغچمون

بخواب اصالت سحر که دیگه تو دنیای ما چراغی روشن نمیشه با دست سرد ادمها

بخواب

 


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ستاره

چهارشنبه 12 مرداد 1384 03:08 ق.ظ

نویسنده : ارزو
ارسال شده در: شعر ،

ستاره

ستاره هنوز بیداری امشب انگار خواب نداری نکنه تو هم مثل من عاشقی چشم انتظاری

نکنه تو هم تو شبهات خسته از غبار جاده خواب مهتاب و می بینی که میاد پای پیاده

نکنه هجوم ابرها توروهم از ما بگیره ستاره برای بودن دیگه فردا خیلی دیره

حالا که خورشید طلسم قلعه ی سنگی خواب تو نگو عشق ها دروغ تو نگو دنیا سراب

با کدوم بهونه باید شب و از تو کوچه دزدید گل سرخ عاشقی رو به غریبه ها نبخشید

ستاره همه غرورم پیشکش ناز تو باشه تو بمون تا چشمهای من با سپیدی اشنا شه

من اگه اسیر خاکم تو که جات تو اسمانه دلخوشم به این که هر شب تو بیای رو بوم خانه

همنشین ابرو ماهی توی اون همه سیاهی نکنه اونقدر دور شی که دیگه منو نخواهی

(سعید شهروز)

ماه من




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

پشت دریا شهریست

سه شنبه 4 مرداد 1384 09:07 ق.ظ

نویسنده : ارزو
ارسال شده در: شعر ،

پشت دریاها شهریست

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به اب.

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در ان هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند.

 

قایق از تور تهی

ودل از ارزوی مروارید

همچنان خواهم راند.

نه به ابی ها دل خواهم بست

نه به دریا-پریانی که سر از اب بدر می ارند

و در ان تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

((دور باید شد دور

مرد ان شهر اساطیر نداشت.

زن ان شهر به سر شاری یک خوشه ی انگور نبود.

هیچ ایینه ی تالاری سر خوشی ها را تکرار نکرد.

چاله ابی حتی مشعلی را ننمود.

دور باید شد دور.

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست.))

هم چنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است

که در ان پنجره ها رو به تجلی باز است.

بام ها جای کبوترهایی است که به فواره ی هوش بشری می نگرند.

دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتی است.

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله به یک خواب لطیف.

خاک موسیقی احساس ترا میشنود

و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد

پشت دریاها شهری است

که در ان وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است.

شاعران وارث اب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری است!

از سهراب سپهری

پشت دریا شهریست




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 4 مرداد 1384 09:07 ق.ظ

چرا باید

یکشنبه 26 تیر 1384 05:07 ق.ظ

نویسنده : ارزو
ارسال شده در: شعر ،

این شعرم خودم گفتم از اخرین کتابم اصلا نمیدونم چه طوره

 

چرا باید هراسان شوم از لحظه زیبای دوباره دیدارت وقتی میدانم هنوزم عاشقی مشخص از شعله نگاهت

چرا باید در سکوتی تلخ دوباره ببینمت وقتی میدانم گنجشکها و بلبل هم سرود هستی میخوانند برایت

چرا باید به خورشید سوزان بنگرم وقتی که میدانم خورشید درخشانتری را دارم درون چشمهایت

چرا باید با تنی سرد فکر کنم به خاتراتت وقتی میدانم با حرارت دستانت زنده میشوم ای جانم فدایت

چرا باید هراسان باشم از بی توجهی حهان به گامهایت وقتی میدانم درختان و گیاهان به رقص در امدند از شوق دوباره دیدارت

چرا باید همیشه کنار رودی روم به یادت وقتی که میتوانم با اشک چشمهایم رودی همیشه جاری بسازم برایت

چرا باید از غم دوری تو هر دم بشکنم در خود وقتی درون رویاهایم واضح و دیبا همانند فرشته ها دارم تصویر زیبایت

چرا باید از غم هجر شوی گریان و بیتاب وقتی باید بدانی من همیشه درخانه قلبت هستم کنارت

چرا باید واژه عشق بی مفهوم شود برایت وقتی میدانی که جهان زنده میشود با حرارت عشق در نگاهت




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

لحظه ی گم شده

یکشنبه 26 تیر 1384 03:07 ق.ظ

نویسنده : ارزو
ارسال شده در: شعر ،

این شعر قشنگ از سهراب سپهری:

 

مرداب اتاقم کدر شده بود

و من زمزه ی خون را در رک هایم میشنیدم.

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت.

این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد.

 

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزید.

زیبایی رها شده ای بود

و من دیده براهش بودم:

رویای بی شکل زندگی ام بود.

عطری در چشمم زمزمه کرد.

رگ هایم از تپش افتاد.

همه ی رشته هایی که مرا به من نشان می داد

در شعله ی فانوسش سوخت:

زمان در من نمیگذشت.

شور برهنه ای بودم.

او فانوسش را به فضا اویخت.

مرا در روشن ها میجست.

تار و پود اتاقم را پیمود

و به من ره نیافت.

نسیمی شعله ی فانوس را نوشید.

وزشی میگذشت

و من در طرحی جا می گرفتم.

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا میشدم.

پیدا برای که؟

او دیگر نبود.

ایا با روح تاریک اتاق امیخت؟

عطری در گرمی رگ هایم جا بجا می شد.

ومن چه بیهوده مکان را می کاوم:

انی گم شده بود.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

غمی غمناک

یکشنبه 26 تیر 1384 03:07 ق.ظ

نویسنده : ارزو
ارسال شده در: شعر ،

 

شب سردی است و من افسرده.

راه دوری است و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

میکنم تنها از جاده عبور:

دور ماندند ز من ادمها.

سایه ای از سر دیوار گزشت

غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ بر ارم از دل:

وای این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان اویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم است به دل

غم من لیک غمی غمناک است.

از سهراب

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 27 تیر 1384 06:07 ق.ظ